درگذشته های دور مردی بی پول، خسته و درمانده وارد شهری می شود با گرسنگی امان بریده. تلنگری فکرش را قلقلک می دهد و تصمیم می گیرد آن را اجرا کند. به یک غذاخوری می رود و غذای خود را سفارش می دهد و منتظر می ماند. غذایش آماده می شود. مرد شروع به خوردن می کند و پس از پایان ناهار در کمال سیری بدون ان که پولی بدهد راه خود را به سمت بیرون می گیرد تا برود. به یک باره صاحب دکان با لحن عتاب آلود او را صدا می زند: کجا؟! پول غذا... مرد که منتظر و آماده ی اجرای فکرش بود در جواب او می گوید: تو راست می گی! و دیگر حرفی نمی زند و لال می شود. صاحب دکان داد و فریاد راه می اندازد و مردم جمع می شوند...یکی می پرسد چه شده؟ مرد بی پول جواب می دهد: تو راست می گی!...فکرش این بود که حرفی نزند و فقط در جواب همه بگوید تو راست می گی!... صاحب دکان گفت: غذا خورده پولش را نداده. مرد گفت: تو راست می گی!... دیگری پرسید از کجا آمده؟ مرد جواب داد: تو راست می گی!...صاحب دکان گفت: چه می دانم...مرد جواب داد: تو راست می گی!...نکند در این شهر غریب است؟...مرد جواب داد تو راست می گی...صاحب دکان دوباره گفت: چه می دانم....مرد جواب داد تو راست می گی!...خلاصه اینکه مردم همین طور سوال می کردند و مرد هم همان جواب را تکرار می کرد. تا این که از میان جمعیت یکی پرسید: شاید پول نداره...مرد جواب داد تو راست می گی!... او می خواست به یک نتیجه و جواب برسد تا رها شود. پس از یک مجادله طولانی با جواب های تکراری فردی گفت: بابا بذارید بره. مرد نفس راحتی کشید و گفت: تو راست می گی!...
برچسب:
نویسنده: کیارش جلالی