وقتی از شمال و خانه پدربزرگ برمی گشتیم، در ابتدای جاده دیزین نگه داشتیم تا ناهار بخوریم. جایی که نشسته بودیم، رودخانه با آب گل آلود در جریان بود و آن سوی دیگر کوهی بود که چندین نفر روی دامنه های زیبای آن در حال چیدن گل ها و گیاهان کوهی بودند. به آن سو رفتم که از کوه به سبک انها بالا بروم. شاید بتوانم آویشن پیدا کنم و بچینم. نمی دانم چرا منصرف شدم و تصمیم گرفتم همان پایین بمانم. انگار کسی در گوشم نجوا می کرد و زمزمه. که همین پایین ها هم می توانی پیدا کنی. پایینی ها را دست کم نگیر. شاید آن چه به دنبالش می گردی، همین پایین کوه باشد.آرام و آهسته قدم بردار و خوب نگاه کن.آب رودخانه گل آلود بود؛ اما چشمه ای که آن سوی کوه زیر پاهایم یافتم زلال بود و شفاف که آبی از درون آن گه گاه می جوشید و غلغل می کرد...چشمه ای که اطرافش با زباله آلوده شده بود. من دریافت کردم. با تمیز کردن چشمه، هدیه و داده ی زیبای آفرینش را جبران کردم. دورش را سنگ چین کردم. دست هایم را شستم. آبی به صورت زدم و حرکت کردم...
برچسبها: پدربزرگ نامه

نوشته شده توسط الهام در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵
|
برچسب:
نویسنده: کیارش جلالی
تاريخ: چهارشنبه
28 تير
1396 ساعت: 23:40